r_dakheli sp_dakheli
به‌روز شده در: ۲۹ مهر ۱۳۹۹ - ۰۹:۲۷
l_dakheli
کد خبر: 168587
2020 October 13 - ۰۶:۳۹ - ۲۲ مهر ۱۳۹۹ تاریخ انتشار:
اختصاصی رهیاب/
فریبا نظری گفت: آقا مهدی راهی را که خیلی علاقه داشت طی کرد و به هدفش هم رسید فقط آرزویم این بود که شوهرم برگردد، ۴ سال و ۴ ماه انتظار کشیدم تا به آرامش برسیم.

فریبا نظری همسر مدافع حرم شهید مهدی نظری درگفتگو با خبرنگار شبکه اطلاع رسانی رهیاب اظهار کرد: همسرم شهید مهدی نظری پسرعموی پدرم می شد؛ سال 86 ازدواج کردیم، همان روز ها بود که جذب سپاه اندیمشک شد.

همسرم علاقه بسیاری به شغل پاسداری داشت، اوایل سال 90 بواسطه شغلش از اندیمشک به اهواز آمدیم و در شهرک میثمی مستقر شدیم، یکی از روزها آقا مهدی به خانه آمدند، گفتند: می خواهند به سوریه برای جنگ علیه داعش نیرو اعزام کنند، رضایت می دهی من هم به عنوان مدافع حرم سوریه بروم.

فریبا خانوم درجواب به همسر شهیدش گفت : چون به اینکار علاقه مندهستی مخالفتی ندارم، آقا مهدی خیلی فوری کارهایش را انجام داد وعازم سوریه شد؛ 3 ماه علیه داعش جنگیدند و سلامت به آغوش خانواده برگشتند.

چند ماهی از آمدنشان گذشته بود که دوباره مرغ دلش هوایی شد و مدام می گفت: دوباره می خواهم به سوریه بروم، اما این بار، خانواده اش به دلیل اینکه آن زمان پسرم کلاس اول و دخترم دو سال داشت و اهواز هم فامیل و یا آشنایی نداشتم وهمه کسم مهدی بود، مخالفت کردند.

همان روزها داییم که ساکن سردشت بود ما را دعوت کرده بود در حال آماده شدن بودیم که متوجه شدم آقا مهدی لباس های گرم و زمستانه اش را جمع می کند، سوال کردم الان که آب و هوای سردشت بهاری است ، چرا لباس گرم؟

هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت : امشب به سوریه اعزام می شوم هیچکس خبر ندارد، نیاز هم نیست کسی خبردار شود.

راهی اندیشمک شدیم، در راه،پیامک خبر رفتن آقا مهدی را به خواهر شوهرم دادم. وقتی به منزل پدر شوهرم رسیدیم همه اهل خانواده جمع شده بودند.

اولین کلامی که پدرآقا مهدی به زبان آورد این بود: شما یکبار رفتی و دین خود را به حضرت زینب سلام الله ادا کردی، فرزندانت کوچکند و خانمت در اهواز غریب است؛پس از اندیمشک راهی سردشت شدیم، آنجا هم دایی ام قسمش داد که نرود.

سفرمان پایان یافت و به اهواز برگشتیم، روز شنبه وقتی از سرکار برگشتند با خنده گفت: خدا بنده را از شما خیلی بیشتر دوست دارد، پروازسوریه آن شب لغو شد و این هفته موکول شده است، خیلی هم ذوق زده بودند.

آقا مهدی خواب دیده بود که سوار بر اسب امام حسین علیه السلام در حال جنگیدن با دشمنان امام حسین علیه السلام است، به من می گفت چنین خوابی دیده ام چطور شما می گویید سوریه نروم؟!

آقا مهدی می گفت: در هر شرایطی باید به خدا توکل داشت؛ من برای شهید شدن به سوریه نمی روم بلکه برای دفاع از وطنم به جنگ می روم اگر الان با داعشی ها مقابله نکنیم دیر نیست که جنگ وارد ایران نشود

بلاخره آقا مهدی راهی سوریه شد، از آنجا هر روز دو، سه بار به من تماس می گرفت، پنجم اردیبهشت سال 13۹۵سه روز مانده بود تا ۶۰ روز ماموریت خود را در سوریه تمام کنند و به ایران برگردندکه دیگر خبری نشد

سه روز قبل از اینکه خبر شهادت را بدهند طی یک تماس تلفنی گفت: دو گروه شدیم یک گروه پنجشنبه به ایران باز می گردد و من هم با گروه بعدی راهی ایران می شوم . به آقا مهدی گفتم: مادرت از روزی که رفتی بیمار است اگر برایت امکان دارد با همین گروه برگرد و گفت: نگران نباش دو روز دیگر برمیگردم.

شب دوم ماه رمضان ساعت ۱۲ شب زنگ زد و گفت برای من دعا کنید کاری پیش آمده است ولی آماده باشید تا به امید خدا رسیدم، برویم اندیمشک.

طبق عادت همیشگی که هر روز به من زنگ میزد، سوم ماه رمضان تماسی نگرفت با پرس و جو از فرمانده شان که همسایه مان می شد، مطلع شدم که به عملیات رفتند و اتفاقی نیفتاده است.

اما زمانی نگذشته بود که خبر دادند آقای نظری مجروح شده است و در حال بازگشت به ایران هستند ، دو هفته ای گذشت که که قطعی گفتند : به شهادت رسیده است.

آقا مهدی همیشه میگفت شهید شدن سعادت میخواهد اما خوشا به سعادت شهدایی که گمنام می مانند و دیگر برنمیگردند.

فریبا خانوم با آه ادامه داد : وقتی خبر شهادت همسرم را دادند یاد خوابی افتادم که سه روز قبل از اعزام به سوریه اش دیده بودم ؛خواب دیدم که شهید شدند در حالیکه به حضرت زینب سلام الله می گفتم مهدی را به شما می سپارم ، مواظبش باشید.

آقا مهدی همیشه روی سرم دست می کشید و می گفت: اگر شهید بشوم همیشه کنارتان هستم و مشکلاتتان را حل می کنم.

اوایل ازدواجم با یکدیگر در مورد اسم بچه هایمان صحبت می کردیم و من می گفتم دوست دارم اسم پسرمان امید باشد اما همسرم اسم ابالفضل را دوست داشت، قرعه کشی کردیم و اسم ابالفضل درآمد، من گفتم تقلب کردی دوباره قرعه کشی کردیم و باز اسم ابالفضل درآمد برای اسم دخترهم بین اسم زینب و آرزو قرعه کشی کردیم و باز اسم زینب انتخاب شد همسرم همیشه دخترم را با اسم زینب بابا صدا میکرد.

اکنون گلایه ای ندام ، راهی را که خیلی علاقه داشت طی کرد و به هدفش هم رسید فقط آرزویم این بود که شوهرم برگردد، ۴ سال و ۴ ماه انتظار کشیدم تا به آرامش برسیم.

پایان پیام/

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
https://telegram.me/rahyabnews_channel
r_sar_karikator
نظر شما
l_rsar1
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
https://telegram.me/rahyabnews_channel
br_box_ltab
bl_box_ltab
https://telegram.me/rahyabnews_channel
br_box_ltab
bl_box_ltab
https://telegram.me/rahyabnews_channel